همیارم | Hamyaram.com

ارتباط با خدا

توسعه شخصی

۱۳ فروردین ۱۴۰۱ 143 بازدید
همیارم | Hamyaram.com

ارتباط با خدا

نصراله سیچونی یکی از خیرین و مومنین و مغازه داران کاروانسرای کلگه مسجدسلیمان ۴۰ شبانه روز چله گرفته بود * تا خدا را زیارت کند *

 

تمام روزها روزه بود.

در حال اعتکاف.

از خلق الله بریده بود.

صبح به صیام و شب به قیام.

زاری و تضرع به درگاه او.

 

*شب ۳۶ ام ندایی در خود شنید که می گفت: ساعت ۶ بعد از ظهر، بازار شوشتری ها (مسگران)، دکان رضا زاده مسگر *برو خدا را زیارت خواهی کرد*

 

نصراله سیچونی از ساعت ۵ در بازار شوشتری ها (مسگران) حاضر شد و در کوچه های بازار شوشتری ها از پی دکان می گشت…

می‌گوید : پیرزنی را دیدم دیگ مسی به دست داشت و به مسگران نشان می داد،

 

*قصد فروش آنرا داشت…*

 

به هر مسگری نشان می داد، وزن می کرد و می گفت: ۴ ریال و ۲۰ شاهی.

 

*پیرزن می گفت: نمیشه ۶ ریال بخرید؟*

 

مسگران می گفتند: خیر مادر، برای ما بیش از این مبلغ نمی صرفد. پیرزن دیگ را روی سر نهاده و در بازار می چرخید و همه همین قیمت را می دادند.

 

*بالاخره به مسگری رسید که دکان مورد نظر من بود.*

 

مسگر به کار خود مشغول بود که پیرزن گفت: این دیگ را برای فروش آوردم به ۶ ریال می فروشم ، خرید دارید؟

 

*مسگر پرسید چرا به ۶ ریال؟؟؟*

پیر زن سفره دل خود را باز کرد و گفت: پسری مریض دارم، دکتر نسخه ای برای او نوشته است که پول آن ۶ ریال می شود!

مسگر دیگ را گرفت و گفت: این دیگ سالم و بسیار قیمتی است. حیف است بفروشی،

 

*امّا اگر مُصر هستی من آنرا به ۲۵ ریال می خرم!!!*

 

پیر زن گفت: مرا مسخره می کنی؟!!!

مسگر گفت: ابدا”

دیگ را گرفت و ۲۵ ریال در دست پیرزن گذاشت!!!

پیرزن که شدیدا متعجب شده بود؛ دعا کنان دکان مسگر را ترک کرد و راهی خانه خود شد.

*نصراله سیچونی گفت* : من که ناظر ماجرا بودم و وقت ملاقات فراموشم شده بود، در دکان مسگر خزیدم و گفتم :

*عمو انگار تو کاسبی بلد نیستی؟!!!*

 

مسگران بازار این دیگ را وزن کردند و بیش از ۴ ریال و ۲۰ شاهی ندادند

*آنگاه تو به ۲۵ ریال می خری؟!!!*

مسگر پیر گفت : من دیگ نخریدم!!!

*من پول دادم نسخه فرزندش را بخرد، پول دادم یک هفته از فرزندش نگهداری کند، پول دادم بقیه وسایل خانه اش را نفروشد، من دیگ نخریدم…*

از حرفی که زدم بسیار شرمسار شدم در فکر فرو رفته بودم که.

 

*ندایی با صدای بلند گفت:*

*با چله گرفتن و عبادت کردن کسی به زیارت ما نخواهد آمد!!!*

*دست افتاده ای را بگیر و بلند کن، ما خود به زیارت تو خواهیم امد*

 

گربرسرنفس خودامیری مردی

گربردگران خرده نگیری مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن

*گر دست فتاده ای بگیری مردی*

 

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک گذاری

مطالب مرتبط

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
بیشترین واکنش نشان داده شده(آرا)
تازه‌ترین قدیمی ترین
بازخورد های آنلاین
مشاهده همه نظرات
2
0
عاشق دیدگاه شما هستیم، بهترین راه برای دلگرمی تیم پشتیبانی است.x